تبليغاتX
انار سياه مادر
به عشق قديميها
سایه استاد 
گمان می کنیم به قضاوت نشسته ایم.

وقتی با رها برای همدیگر تکرار کرده ایم شواهدمان را.

گمان می کنیم تمام آدمهای دنیاما  را نشانه رفته اند.

ایا از یکدیگر می آموزیم وقتی چشماهایمان را  روی واقعیت بسته ایم؟

آیا از یکدیگر می آموزیم وقتی را ه شنیدن  را به آوای صداهای عاشقانه مسدود کرده ایم؟

آیا وقتی کینه و نفرت در وجودمان نقش بسته است عاشقانه به یکدیگر نگاه میکنیم؟

از روزگار اموختم ک بیش از توان برای آنانکه نمی خواهتد نمانم.

بیش از توان نگویم

که هرچه بیشتر می گویم آوایم کمرنگ تر می شود.

باید گذشت و گذاشت.

|+| نوشته شده توسط مهدي در شنبه 1388/02/12 | موضوع:
روز سیزدهم 

غروب روز سیزدهم.

نوک قله جایی که من نشسته ام.

چند قدم بالاتر از جایی که سال گذشته نشسته بودم.

بی دلیل نیست .

شاید می خواهم بگویم چند قدم بالاتر رفته ام.

ای کاش همانگونه که بی تامل از پله های عمر بالا می روم .

پله های معرفت را بی نصیب مگذارم.

هرچه جستجو می کنم نوشته ای بر سنگها نمی یابم.

سال سکوت ، سال اتمام کارهای ناتمام.

همانطور که دوازده روز پیشین گذشت.

بر خود نهیب می زنم نشسته ای ؟

چقدر کارهای ناتمام را تمام کردی؟

ناراضی نیستم اما دلم می خواهد بیشتر اوج بگیرم.

آفتاب کمب آنسوترها روبه غروب است .

همیشه غروبها احساس شاعرانه ای را در وجود زنده می کند.

دوست داری خلوت کنی و خواستنی هایت را تکرار کنی.

بعضی از مواقع نیز دوست داری به نجوا بنشینی.

نجوا، تکرار خواستنیها ، غروب ،لحظات تحویل سال همه از ذهن می گذرد.

خدایا ، غروب روز سیزدهم روبه پایان است و من هنوز هم احساس می کنم نانوشته های زیادی دارم.

خدایا ، غروب روز سیزدهم روبه پایان است و من نمی توانم مانند پروانه ها بگردم.

خدایا ، غروب روز سیزدهم رو به پایان است و من به آنان فکر می کنم که سال گذشته در کنار من بودند ونیستند.

خدایا ، غروب روز سیزدهم روبه پایان است و من نمی خواهم باور کنم که یک سال به رفتن نزدیکتر شده ام.

خدایا ، غروب روز سیزدهم روبه پایان است و من هنوز ابی ترین دلیل خلقت را نیافته ام.

خدایا ، غروب روز سیزدهم روبه پایان است و من هنوز دفتر نقاشی دوازده روزم را تصویر نکرده ام.

خدایا ، غروب روز سیزدهم روبه پایان است و من هنوز پیک نوروزیم را تمام نکرده ام.

خدایا ، غروب روز سیزدهم نوک قله جایی که من نشسته ام آیا سال دیگر در همین قله، همین ارتفاع خواهم بود؟

غروب روز سیزدهم نوک قله جایی که من نشسته ام.

|+| نوشته شده توسط مهدي در یکشنبه 1388/01/16 | موضوع:
بیداد 
من چند سال پیش از تو جادوی زندگی را تجربه کردم.
فقط من چند سال پیش از تو  دم و بازدم را تجربه کردم.
فقط برای یک لحظه چشمهایت را ببند و تنها  من تنهاترین  سزاوار تنهایی را دریاب.
پیش از آنکه قلم را بدست بگیری  و نامه  عاشقانه دیگری  را قلم بزنی.
پیش از آنکه با برگرفتن چشمهایت  اخرین سوی امید مرا در مرداب  نا امیدی غرق کنی
مرا دریاب.
لااقل به من بگو چگونه می توان فراموش کرد تو را.
ایا می  توان  زندگی را فراموش کرد.
لااقل به من بگو  با کدامین سطر شاد می شوی.
لااقل به من بگو با کدامین سطر درمانده می شوی.
لا اقل به من بگو با کدامین چهره شاد می شوی.
آیا جادوی زندگی گناه من است؟
نوشته بودم به ابرها که  بر خط نگاه ما سایه نیندازند.
به باد گفته بودم تو را چکار با نوازش گیسوان  .
به دریا گفته بودم زیبایی را در کنار من خواهی یافت.
وای همه تمام  شد.
تمام شعر های عاشقانه ام.
تمام امیدم.
تمام لحظه های رویایی  که برای با تو بودن
فشردن دستهایت.
بوسیدن .
تصور می کردم.
با که گلایه کنم از چه گلایه کنم.
اما بدان تا ابد تو را دوست خواهم داشت گر چه تو حرمت دوستی را پاس نمی داری.
اما بدان تا ابد تنهایی را تجربه خواهم کرد به حرمت تنهاترین  تنها.
|+| نوشته شده توسط مهدي در شنبه 1388/01/08 | موضوع:
 
خدايا! امسال هم تمام شد.

مثل تمام سالهايي كه گذشت.

مثل تمام عهدهايي كه با خود بستم.

مثل تمام كارهاي ناتمامي كه ناتمام ماند.

خدايا !امسال هم تمام شد.

و من يك سال به كوچيدن نزديكتر شدم.

خدايا !امسال هم تمام شد و من يك سال پيرتر.

خدايا! نمي دانم چرا هر سا ل عهد مي كنم به تغييرو جهد اما باز هم در راه هميشگيم.

خدايا ! چه دعايي كنم؟ نمي دانم.

تنها مي خواهم مرا مغبون لحظه ها قرار ندهي.

|+| نوشته شده توسط مهدي در یکشنبه 1387/12/25 | موضوع:
شماره ی12 
مي گويد شهريور فصل چيدن گردو هاست

مي گويم شهريور فصل برداشت برداشتني هاست

مي گويد شهريور فصل بريدن ني هاست

مي گويم فصل تراشيدن قلمهاست

مي گويد شهريور آغاز قشلاق است

مي گويم شهريور سر آغاز كوچيدن است.

مي گويد شهريور كابوس فصل زرد است.

مي گويم شهريور فرصت فصل سبز است.

مي گويد شهريور ياد آور آخرين مسافرتهاست.

مي گويم شهريور پايان رويايي سفرهاست.

مي گويد شهريور مي داني تو يك ساله مي شوي

مي گويم شهريور ۱۲ شماره مي داني ما يكساله مي شويم.

مي گويد شهريور فصل ربنا هاست.

مي گويم شهريور فصل ضيافتهاست.

مي گويد شهريور فصل افطارهاي تشنگي است.

مي گويم شهريور خاطره ي افطار هاي كودكي است.

مي گويد شهريور فصل روز هاي طولاني روزه است.

مي گويم شهريور فصل افطار هاي دل انگيز روزه است.

مي گويد ضيافت را ثابت قدم مي ماني.

مي گويم نيت كرده ام كه بمانم.

مي گويد قدر قدرها را مي داني.

مي گويم نه به اندازه ي قدرها.

مي گويد كدام ترانه را زمزمه مي كني.

مي گويم ما عرفناك حق معرفتك

مي گويد كدام را ه را

مي گويم ما عبدناك حق عبادتك

مي گويد كدام اسطوره را مي داني

مي گويم شرح رستگاري در محراب را.

مي گويد دعايي بخوان.

مي گويم خدايا در اين فرصت سبز كه بر ضيافت ما نشسته اي ما را تولدي ديگر بخش

و در اين رويش چنان  راهبريمان كن كه خوبي را براي همگان بخواهيم و در گفتار و كردار ترجمان آن  باشيم.

خدايا ما را قدر دان انان كه به ما اموختند قرار ده و تندرستي را از ما دريغ مدار.

مي گويد حالا ديگر وقت باريدن است.

                                                                              مهدي: ۱۲/۵/۸۷

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدي در شنبه 1387/05/12 | موضوع:
ترنجها 
هنوز هم گره های قالی به یاد دستان هنرمندت در چشم می رقصند.

ترنجها تا مناره های بلند و کاشیهای قدیمی به پروازم وا می دارند.

اما نیستی تا ببینی که دیگر مثل قدیمتر ها کسی زیر پا را به دقت نگاه نمی کند

دخترکان شهر تو به خاطر مدرنیسم بافتن را فراموش کرده اند.

مردم مصرف زده شده اند و دغلکار.

هنر واقعی بدون مشتری است و هنرمند واقعی بی حرمت.

نه در صدر نشیند نه محبت بیند.

انچه دمیدن کالبد روح حقیقت در انسانها بود به ابزار چاپلوسی و تملق بدل گشت

و مردمی که داعیه دار هنر و انسانیتن به هم دیگر هجوم می برند.

راستی از دخترکان گفتم که امروز با کی برد تایپ می کنند و پز نوت بوکهایی را می دهند که کار با ان را بلد نیستند.

حالا می فهمم چرا ما پیشرفت نمی کنیم.

حتی ما ان چه را داشتیم داریم از دست می دهیم

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدي در پنجشنبه 1387/01/15 | موضوع:
غروب سیزدهم 
نوک قله جایی که من نشسته ام
چشم اندازی به وسعت یک دشت
و باد که آرام و قرار ندارد
به گوشه ی آسمان خیره می شوم
کم کمک رنگهای زرد ، نارنجی و قرمز در هم می آمیزد
خدایا غروب روز سیزدهم هم رسید
این غروب هم مثل تمام غروب جمعه های بچگی چه دلگیر است.
دوربینم ر از این بالا به طرف سرخی غروب زوم می کنم
تا غروب دیگری را ثبت کنم
بی اختیار دلم هوای دلتگی و نجوا  با خالق بی همتا می کند
انگار همین دیروز بود که در ماهنامه از آمدن بهار نوشتیم
از دلتنگی شبهای نوروز
از هفت سین
وای وای وای
کی کی کی
تا کی اسیر سر به راهی
تا کی این سالها بیاید هزار نیت و با ز در پایان سال
هزار کار ناتمام
هزار راه نرفته
خدایا به گستره ی این دشت ، به دلگیری غروب و به سرعت گذشت ایام
در این روزهایی که در راه است
در ابن بهار ، تابستان ، پاییز و زمستانی که در پیش است
سلامتی ، آبرو و عزت را بر ما ارزانی دار
خدایا همت تمام کردن کارهای ناتمام  را بر ما ارزانی دار
به خودم می ایم هوا سرد شده است
آخرین عکس روز سیزدهم را می گیرم
از بالاترین جایی که من می توانستم
با تکه زغالی که در دست دارم
بر روی بالاترین تکه سنگ می نویسم
غروب سیزدهم بهار 87
سال اتمام کارهای ناتمام

 

|+| نوشته شده توسط مهدي در چهارشنبه 1387/01/14 | موضوع:
بالا