تبليغاتX
انار سياه مادر
به عشق قديميها
شماره ی12 
مي گويد شهريور فصل چيدن گردو هاست

مي گويم شهريور فصل برداشت برداشتني هاست

مي گويد شهريور فصل بريدن ني هاست

مي گويم فصل تراشيدن قلمهاست

مي گويد شهريور آغاز قشلاق است

مي گويم شهريور سر آغاز كوچيدن است.

مي گويد شهريور كابوس فصل زرد است.

مي گويم شهريور فرصت فصل سبز است.

مي گويد شهريور ياد آور آخرين مسافرتهاست.

مي گويم شهريور پايان رويايي سفرهاست.

مي گويد شهريور مي داني تو يك ساله مي شوي

مي گويم شهريور ۱۲ شماره مي داني ما يكساله مي شويم.

مي گويد شهريور فصل ربنا هاست.

مي گويم شهريور فصل ضيافتهاست.

مي گويد شهريور فصل افطارهاي تشنگي است.

مي گويم شهريور خاطره ي افطار هاي كودكي است.

مي گويد شهريور فصل روز هاي طولاني روزه است.

مي گويم شهريور فصل افطار هاي دل انگيز روزه است.

مي گويد ضيافت را ثابت قدم مي ماني.

مي گويم نيت كرده ام كه بمانم.

مي گويد قدر قدرها را مي داني.

مي گويم نه به اندازه ي قدرها.

مي گويد كدام ترانه را زمزمه مي كني.

مي گويم ما عرفناك حق معرفتك

مي گويد كدام را ه را

مي گويم ما عبدناك حق عبادتك

مي گويد كدام اسطوره را مي داني

مي گويم شرح رستگاري در محراب را.

مي گويد دعايي بخوان.

مي گويم خدايا در اين فرصت سبز كه بر ضيافت ما نشسته اي ما را تولدي ديگر بخش

و در اين رويش چنان  راهبريمان كن كه خوبي را براي همگان بخواهيم و در گفتار و كردار ترجمان آن  باشيم.

خدايا ما را قدر دان انان كه به ما اموختند قرار ده و تندرستي را از ما دريغ مدار.

مي گويد حالا ديگر وقت باريدن است.

                                                                              مهدي: ۱۲/۵/۸۷

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدي در شنبه 1387/05/12 | موضوع:
ترنجها 
هنوز هم گره های قالی به یاد دستان هنرمندت در چشم می رقصند.

ترنجها تا مناره های بلند و کاشیهای قدیمی به پروازم وا می دارند.

اما نیستی تا ببینی که دیگر مثل قدیمتر ها کسی زیر پا را به دقت نگاه نمی کند

دخترکان شهر تو به خاطر مدرنیسم بافتن را فراموش کرده اند.

مردم مصرف زده شده اند و دغلکار.

هنر واقعی بدون مشتری است و هنرمند واقعی بی حرمت.

نه در صدر نشیند نه محبت بیند.

انچه دمیدن کالبد روح حقیقت در انسانها بود به ابزار چاپلوسی و تملق بدل گشت

و مردمی که داعیه دار هنر و انسانیتن به هم دیگر هجوم می برند.

راستی از دخترکان گفتم که امروز با کی برد تایپ می کنند و پز نوت بوکهایی را می دهند که کار با ان را بلد نیستند.

حالا می فهمم چرا ما پیشرفت نمی کنیم.

حتی ما ان چه را داشتیم داریم از دست می دهیم

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدي در پنجشنبه 1387/01/15 | موضوع:
غروب سیزدهم 
نوک قله جایی که من نشسته ام
چشم اندازی به وسعت یک دشت
و باد که آرام و قرار ندارد
به گوشه ی آسمان خیره می شوم
کم کمک رنگهای زرد ، نارنجی و قرمز در هم می آمیزد
خدایا غروب روز سیزدهم هم رسید
این غروب هم مثل تمام غروب جمعه های بچگی چه دلگیر است.
دوربینم ر از این بالا به طرف سرخی غروب زوم می کنم
تا غروب دیگری را ثبت کنم
بی اختیار دلم هوای دلتگی و نجوا  با خالق بی همتا می کند
انگار همین دیروز بود که در ماهنامه از آمدن بهار نوشتیم
از دلتنگی شبهای نوروز
از هفت سین
وای وای وای
کی کی کی
تا کی اسیر سر به راهی
تا کی این سالها بیاید هزار نیت و با ز در پایان سال
هزار کار ناتمام
هزار راه نرفته
خدایا به گستره ی این دشت ، به دلگیری غروب و به سرعت گذشت ایام
در این روزهایی که در راه است
در ابن بهار ، تابستان ، پاییز و زمستانی که در پیش است
سلامتی ، آبرو و عزت را بر ما ارزانی دار
خدایا همت تمام کردن کارهای ناتمام  را بر ما ارزانی دار
به خودم می ایم هوا سرد شده است
آخرین عکس روز سیزدهم را می گیرم
از بالاترین جایی که من می توانستم
با تکه زغالی که در دست دارم
بر روی بالاترین تکه سنگ می نویسم
غروب سیزدهم بهار 87
سال اتمام کارهای ناتمام

 

|+| نوشته شده توسط مهدي در چهارشنبه 1387/01/14 | موضوع:
نرو نرو 
نرو نرو
تازگیها زود تر از موعد هوای رفتن می کنی
قدری بمان تا این پسر باز یگوش
شعر تازه سروده را برایت زمزمه کند
قدری بمان تا مشقهای خط نزده را خط بزنی
قدری بمان تا مهر صد آفرین را بر پای دفترم نقش کنی
نرو نرو
مادرم به پاس امدنت هفت سین خانمان را رنگین کرده
راستی می دانی هر روز که می گذرد سبزه ها زردتر و زردتر می شوند.
چرا هوای رفتن می کنی
پس چرا نمی مانی
باز هم به خودم میایم
باز هم خاطره ای ذیگر راجارو می کنم
باز هم برای البومم دستی تکان می دهم
به همین زودیها می رسد روزی که هفت سین 88 را بچینیم
باز هم حول حالنا را بخوانیم
کی  بر می گردیم
کی میخواهیم بفهمیم بهار رفتنی است
کی میخواهیم به جای نرو گفتن ما هم همتراز زمان تغییر کنیم
|+| نوشته شده توسط مهدي در دوشنبه 1387/01/12 | موضوع:
میم مثل مادر 
بگذر زمن ای آشنا
چون از تو من  دیگر  گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سر گذشتم
می خواهم  عشقت در دل بمیرد
می خوانم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد
هر عشقی می میرد
خا موشی میگیرد
عشق تو نمی میرد
باور کن بعد از تو
دیگری در قلبم جایت را نمی گیرد
|+| نوشته شده توسط مهدي در دوشنبه 1387/01/12 | موضوع:
رضا صادقی 
دل من حالش خوشه
اصلا بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ می شه
گاهی می ترسم بمیره
اما بازم به خودش میاد و سو سو می زنه
باز حیاط خلوت سینم رو جارو می زنه
می گمش تا کی میخوای عاشق بشیو و بشکنی
به روی خودش نمیاره می پرسه با منی
با کیم با توی عاشق پیشه ی سر به هوا
با توی دیوونه ی در به در بی سر و پا

با تو که هر چی دارم می کشم از دست تو ای
با تو که هر جا میرم مسیر دربست توه
کی میخوای دست از سر ابروی من برداری
کی میخوای عقلی که دزدیدی سر جاش بزاری
کی میخوای بزرگ بشی
سنگین بشینی سر جات
سر به را ه بشیو و دنیا رو نزاری زیر پات

دل من حالش خوشه
اصلا بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ می شه
گاهی می ترسم بمیره

 

|+| نوشته شده توسط مهدي در یکشنبه 1387/01/11 | موضوع:
می ترسم 
دانه های تسبیح در دستانت بالا و پایین می شود
نمی دانم من تسبیح در دست گرفتن را از یاد برده ام
از تو می پرسم بالاخره چه کار ه ای
نگاهم می کنی
می گویی
می ترسم از خدا و نمی ترسم از کسی
می ترسم از کسی که نمی ترسد از خدا
|+| نوشته شده توسط مهدي در یکشنبه 1387/01/11 | موضوع:
بالا